تبليغاتX
!!!حقیقت دارد به این آسمان

!!!حقیقت دارد به این آسمان

امروز

هی فلانی...

 

آن شب كه شادي براي هميشه رخت بر بست

در پس رقص نورها

بر پهنه ي افق

رازي را كشف كردم :

ديگر هيچ چيز تو را به من باز نمي گرداند ...

نه تكرار گريه هاي شبانه

نه فرو دادن بغضهاي غريبانه
 

310

 

هی فلانی...؟...می دانی؟... می گويند رسم زندگی چنين است!!!!!!! می آيند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه فلانی ها هستی؟؟؟

 

 


نوشته شده توسط ا س ر ی ن در سه شنبه سی ام بهمن 1386

لينك مطلب



چیز زیادی نخواستم تنها آسمان را خواستم و گاهی تو را که اگر ماه نباشد روشنایی شبهای من شوی!!!

نوشته شده توسط ا س ر ی ن در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

لينك مطلب

اینم از این!خلاص!

به چه می اندیشی؟

 

               به بهاری که گذشت ؟

                               

                                     به امیدی که دگر زنده نگشت ؟

                                      

                                                          مست بود . خواست ساغر شکند .

 

                                                                                                     عهد شکست!!!

 

                            


نوشته شده توسط ا س ر ی ن در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

لينك مطلب

گزیده ای از آموزش های آواتار مهربابا

" ما همگی درحقیقت چهار همسر داریم "

روزگاری شاهی بود که چهار همسر داشت.

او عاشق همسر چهارمش بود و او را با گران ترین پوشاک می آراست و بهترین خوراک ها را به او می داد.
او همسر سومش را خیلی دوست داشت و همواره او را به سایر ممالک همسایه نشان می داد. با این وجود می ترسید که روزی او را برای دیگری ترک کند.
او همچنین عاشق همسر دومش بود. او امینش بود و همیشه با وی مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلی روبه رو می شد،

می توانست به او اطمینان کند که در گذر دوران سختی به او کمک می کند.

همسر اول شاه شریکی بسیار وفادار بود و در نگهداری از اموال و حفظ پادشاهی او سهم بزرگی داشت. بااین وجود، او همسر اولش را دوست نداشت و درحالیکه او عمیقاٌ عاشق وی بود، اعتنایی به او نمی کرد.

یک روز شاه احساس کسالت کرد و فهمید که عمرش به سر آمده است.
به یاد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولی وقتی بمیرم، تنها خواهم بود."

پس از همسر چهارمش پرسید، "من تو را از همه بیشتر دوست داشته ام و با بهترین لباس ها را به تو هدیه داده ام و ا زتو مراقبت بسیار کرده ام. حالا که وقت مرگم رسیده است، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
همسر چهارم گفت، "به هیچ وجه!" و بدون هیچ حرفی دور شد.
این پاسخ قلب او را مانند تیغی تیز درید.
شاه غمگین سپس از سومین همسرش سوال کرد، "من تمام زندگیم عاشق تو بوده ام. حالا که می میرم، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
سومین همسر پاسخ داد، "نه!"
قلب شاه درهم شکست و به سردی گرایید.
سپس ازدومین همسرش پرسید، "من همیشه برای کمک به تو روی آورده ام و تو همیشه مرا پشتیبانی کرده ای. وقتی من بمیرم، آیا مرا دنبال می کنی و همنشین من خواهی بود؟"
دومین همسر پاسخ داد، "متاسفم، این بار نمی توانم به تو کمک کنم! بهترین کاری که می توانم برایت بکنم این است که تو را به گورت بفرستم."
این پاسخ مانند آذرخشی بود و شاه را درمانده ساخت.

سپس ندایی صدا کرد
"من با تو خواهم آمد و هرکجا بروی تو را دنبال خواهم کرد." شاه نگاهی به بالا انداخت و همسر اول خودش را دید. بسیار لاغر و نحیف شده بود و از کم غذایی رنج می برد.

پادشاه با اندوه فراوان گفت، "وقتی که فرصتش را داشتم باید از تو بهتر مراقبت می کردم."

در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم:
چهارمین همسرمان بدن ما است. هرچقدر برای پروراندن و آراستن آن تلاش کنیم تا خوب جلوه کند، وقتی بمیرم ما را ترک خواهد گفت.
سومین همسر ما دارایی های ما است و مقام و ثروت. وقتی ما بمیریم به دیگران خواهد رسید.
دومین همسر ما دوستانمان هستند. مهم نیست چقدر پشتیبان ما باشند. دورترین جایی که با ما می آیند تا سر قبر است!

 

و نخستین همسر ما والدین ما هستند که غالباٌ در تلاش برای کسب ثروت، قدرت و لذات نفسانی از آن ها غافل می مانیم. بااین وجود، والدین تنها کسانی هستند که ما را دنبال و هدایت خواهند کرد، هرکجا که برویم. پس تا میتوانی به آن ها عشق بده. برای آنان وجود خودت بهترین هدیه است.

 

تقدیم به دوست خوبم که بهترین آرزوهارو براش دارم...

-:: از طرف میثم امیدالحق بعنوان یادگاری ::-

 


نوشته شده توسط ا س ر ی ن در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

لينك مطلب

اشك


اي صبح پنهان از نظر بگشا نقابت
بــــگذار تابان تر بـــــــتابد آفــتابت

 

دور از نگاهت مي شود روزم شب تار
خورشـــــــيد را پنهان مـکن زير نقابت

 

اي در سبوي چشم هايت باده عشق
مــحروم تا کي مي توان بود از شرابت

 

اي کاش مي دادي مرا يک جــرعه زان مي
زان مي که مي خواهد مرا مست و خرابت

 

مي پرسش سوزان عشقي اتشينم
بنشين و بنشان آتشـــــم را با جوابت....

 

پا در رکاب چشم من بگذار و بنشين
بنگر به خيل اشـــک هايم در رکابت

 

بر من اگر شمشير چشمانت نبارد
لب تشنه مي مـــيرم کنار نهر آبت......

 

 

 


نوشته شده توسط ا س ر ی ن در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

لينك مطلب

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by avin-asrin.blogfa.com