!!!حقیقت دارد به این آسمان
امروز
هی فلانی...
آن شب كه شادي براي هميشه رخت بر بست
در پس رقص نورها
بر پهنه ي افق
رازي را كشف كردم :
ديگر هيچ چيز تو را به من باز نمي گرداند ...
نه تكرار گريه هاي شبانه
نه فرو دادن بغضهاي غريبانه

هی فلانی...؟...می دانی؟... می گويند رسم زندگی چنين است!!!!!!! می آيند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه فلانی ها هستی؟؟؟
در پس رقص نورها
بر پهنه ي افق
رازي را كشف كردم :
ديگر هيچ چيز تو را به من باز نمي گرداند ...
نه تكرار گريه هاي شبانه
نه فرو دادن بغضهاي غريبانه

چیز زیادی نخواستم تنها آسمان را خواستم و
گاهی تو را که اگر ماه نباشد
روشنایی شبهای من شوی!!!
اینم از این!خلاص!
به چه می اندیشی؟
به بهاری که گذشت ؟
به امیدی که دگر زنده نگشت ؟
مست بود . خواست ساغر شکند .
عهد شکست!!!


گزیده ای از آموزش های آواتار مهربابا
" ما همگی درحقیقت چهار همسر داریم "
روزگاری شاهی بود که چهار همسر داشت.
او عاشق همسر چهارمش بود و او را با گران ترین پوشاک می آراست و بهترین خوراک ها را به او می داد.
او همسر سومش را خیلی دوست داشت و همواره او را به سایر ممالک همسایه نشان می داد. با این وجود می ترسید که روزی او را برای دیگری ترک کند.
او همچنین عاشق همسر دومش بود. او امینش بود و همیشه با وی مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلی روبه رو می شد،
می توانست به او اطمینان کند که در گذر دوران سختی به او کمک می کند.
همسر اول شاه شریکی بسیار وفادار بود و در نگهداری از اموال و حفظ پادشاهی او سهم بزرگی داشت. بااین وجود، او همسر اولش را دوست نداشت و درحالیکه او عمیقاٌ عاشق وی بود، اعتنایی به او نمی کرد.
یک روز شاه احساس کسالت کرد و فهمید که عمرش به سر آمده است.
به یاد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولی وقتی بمیرم، تنها خواهم بود."
پس از همسر چهارمش پرسید، "من تو را از همه بیشتر دوست داشته ام و با بهترین لباس ها را به تو هدیه داده ام و ا زتو مراقبت بسیار کرده ام. حالا که وقت مرگم رسیده است، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
همسر چهارم گفت، "به هیچ وجه!" و بدون هیچ حرفی دور شد.
این پاسخ قلب او را مانند تیغی تیز درید.
شاه غمگین سپس از سومین همسرش سوال کرد، "من تمام زندگیم عاشق تو بوده ام. حالا که می میرم، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
سومین همسر پاسخ داد، "نه!"
قلب شاه درهم شکست و به سردی گرایید.
سپس ازدومین همسرش پرسید، "من همیشه برای کمک به تو روی آورده ام و تو همیشه مرا پشتیبانی کرده ای. وقتی من بمیرم، آیا مرا دنبال می کنی و همنشین من خواهی بود؟"
دومین همسر پاسخ داد، "متاسفم، این بار نمی توانم به تو کمک کنم! بهترین کاری که می توانم برایت بکنم این است که تو را به گورت بفرستم."
این پاسخ مانند آذرخشی بود و شاه را درمانده ساخت.
سپس ندایی صدا کرد
"من با تو خواهم آمد و هرکجا بروی تو را دنبال خواهم کرد." شاه نگاهی به بالا انداخت و همسر اول خودش را دید. بسیار لاغر و نحیف شده بود و از کم غذایی رنج می برد.
پادشاه با اندوه فراوان گفت، "وقتی که فرصتش را داشتم باید از تو بهتر مراقبت می کردم."
در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم:
چهارمین همسرمان بدن ما است. هرچقدر برای پروراندن و آراستن آن تلاش کنیم تا خوب جلوه کند، وقتی بمیرم ما را ترک خواهد گفت.
سومین همسر ما دارایی های ما است و مقام و ثروت. وقتی ما بمیریم به دیگران خواهد رسید.
دومین همسر ما دوستانمان هستند. مهم نیست چقدر پشتیبان ما باشند. دورترین جایی که با ما می آیند تا سر قبر است!
و نخستین همسر ما والدین ما هستند که غالباٌ در تلاش برای کسب ثروت، قدرت و لذات نفسانی از آن ها غافل می مانیم. بااین وجود، والدین تنها کسانی هستند که ما را دنبال و هدایت خواهند کرد، هرکجا که برویم. پس تا میتوانی به آن ها عشق بده. برای آنان وجود خودت بهترین هدیه است.
تقدیم به دوست خوبم که بهترین آرزوهارو براش دارم...
-:: از طرف میثم امیدالحق بعنوان یادگاری ::-
او همسر سومش را خیلی دوست داشت و همواره او را به سایر ممالک همسایه نشان می داد. با این وجود می ترسید که روزی او را برای دیگری ترک کند.
او همچنین عاشق همسر دومش بود. او امینش بود و همیشه با وی مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلی روبه رو می شد،
به یاد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولی وقتی بمیرم، تنها خواهم بود."
همسر چهارم گفت، "به هیچ وجه!" و بدون هیچ حرفی دور شد.
این پاسخ قلب او را مانند تیغی تیز درید.
شاه غمگین سپس از سومین همسرش سوال کرد، "من تمام زندگیم عاشق تو بوده ام. حالا که می میرم، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
سومین همسر پاسخ داد، "نه!"
قلب شاه درهم شکست و به سردی گرایید.
سپس ازدومین همسرش پرسید، "من همیشه برای کمک به تو روی آورده ام و تو همیشه مرا پشتیبانی کرده ای. وقتی من بمیرم، آیا مرا دنبال می کنی و همنشین من خواهی بود؟"
دومین همسر پاسخ داد، "متاسفم، این بار نمی توانم به تو کمک کنم! بهترین کاری که می توانم برایت بکنم این است که تو را به گورت بفرستم."
این پاسخ مانند آذرخشی بود و شاه را درمانده ساخت.
"من با تو خواهم آمد و هرکجا بروی تو را دنبال خواهم کرد." شاه نگاهی به بالا انداخت و همسر اول خودش را دید. بسیار لاغر و نحیف شده بود و از کم غذایی رنج می برد.
چهارمین همسرمان بدن ما است. هرچقدر برای پروراندن و آراستن آن تلاش کنیم تا خوب جلوه کند، وقتی بمیرم ما را ترک خواهد گفت.
سومین همسر ما دارایی های ما است و مقام و ثروت. وقتی ما بمیریم به دیگران خواهد رسید.
دومین همسر ما دوستانمان هستند. مهم نیست چقدر پشتیبان ما باشند. دورترین جایی که با ما می آیند تا سر قبر است!
اشك
اي صبح پنهان از نظر بگشا نقابت
بــــگذار تابان تر بـــــــتابد آفــتابت
دور از نگاهت مي شود روزم شب تار
خورشـــــــيد را پنهان مـکن زير نقابت
اي در سبوي چشم هايت باده عشق
مــحروم تا کي مي توان بود از شرابت
اي کاش مي دادي مرا يک جــرعه زان مي
زان مي که مي خواهد مرا مست و خرابت
مي پرسش سوزان عشقي اتشينم
بنشين و بنشان آتشـــــم را با جوابت....
پا در رکاب چشم من بگذار و بنشين
بنگر به خيل اشـــک هايم در رکابت
بر من اگر شمشير چشمانت نبارد
لب تشنه مي مـــيرم کنار نهر آبت......
خورشـــــــيد را پنهان مـکن زير نقابت
مــحروم تا کي مي توان بود از شرابت
زان مي که مي خواهد مرا مست و خرابت
بنشين و بنشان آتشـــــم را با جوابت....
بنگر به خيل اشـــک هايم در رکابت
لب تشنه مي مـــيرم کنار نهر آبت......
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by avin-asrin.blogfa.com


